
مقدمه:
عشق در جامعه امروزی مفهومی است که هم زمان با سادگی زبانی، پیچیدگی های عمیق معنایی را در خود جای داده است. واژه ای که در گذشته حامل بارهای سنگین عاطفی، اخلاقی و وجودی بود، امروز در بسترهای متنوع اجتماعی، رسانه ای و فرهنگی با معانی گاه متناقض بازتولید می شود. این دگرگونی معنایی، عشق را از یک تجربه درونی و تدریجی به پدیده ای پرشتاب، مصرف پذیر و گاه زودگذر تبدیل کرده است؛ پدیده ای که بیش از آنکه ریشه در تعهد و شناخت داشته باشد، به احساسات لحظه ای و هیجانات سطحی گره می خورد. در چنین فضایی، عشق نه تنها جایگاه پیشین خود را از دست داده، بلکه در بسیاری موارد با بی اعتمادی، تردید و سوء برداشت همراه شده است.
تحولات اجتماعی و فرهنگی قرن اخیر، به ویژه در جوامع غربی، نقش تعیین کننده ای در تغییر صورت بندی عشق داشته اند. آزادی های فردی گسترده، تغییر ساختار خانواده، و تضعیف مرزهای سنتی روابط انسانی، زمینه ای را فراهم کرده اند که در آن پیوندهای عاطفی عمیق کمتر مجال شکل گیری می یابند. در نوشته ها و تحلیل های بسیاری از اندیشمندان غربی، به این نکته اشاره شده است که یکی از نخستین قربانیان آزادی های افسارگسیخته و بی بند و باری های مدرن، خودِ عشق بوده است. عشقی که زمانی با صبر، انتظار و تمنای دست نیافتنی معنا می شد، امروز در رقابت با لذت های فوری و روابط بی تعهد قرار گرفته است.
در مقایسه میان عشق در جوامع شرقی و غربی، تفاوتی بنیادین به چشم می خورد. روایت های عاشقانه ای چون لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین، بر محور فاصله، رنج، اشتیاق و تعالی روحی شکل گرفته اند. در این داستان ها، عشق نه یک تصاحب، بلکه یک سلوک است؛ مسیری که عاشق را می سوزاند، اما هم زمان او را به مرتبه ای بالاتر از خودِ پیشین می رساند. این نوع عشق، نیازمند حریم، راز و فاصله است و بدون این عناصر، قدرت و عمق خود را از دست می دهد. در مقابل، روابط عاطفی معاصر در بسیاری از جوامع، با حذف همین فاصله ها، به سرعت دچار فرسایش می شوند.
نقش زن در این معادله عاشقانه، همواره جایگاهی محوری داشته است. در روایت های کلاسیک، زن با دور نگه داشتن خود از دسترس آسان، مقام و منزلتی خاص می یافت و همین امر، آتش اشتیاق مرد را شعله ورتر می ساخت. این فاصله، نه از سر سردی، بلکه به عنوان بخشی از منطق عشق عمل می کرد؛ منطقی که در آن تمنای نرسیدن، خود به عامل پایداری احساس بدل می شد. پوشیدگی، رازآلودگی و حریم، در این چارچوب، ابزارهای قدرت عاطفی بودند، نه نشانه های ضعف یا محدودیت.
مولوی، عارف ژرف اندیش ایرانی، با تمثیلی دقیق این رابطه را به آب و آتش تشبیه می کند. مرد را به آب و زن را به آتش مانند می سازد و نشان می دهد که حذف حائل میان این دو، به خاموشی آتش می انجامد، اما وجود فاصله و حریم، آتش را قادر می سازد تا آب را دگرگون کند. این تمثیل، فراتر از یک تصویر شاعرانه، نگاهی عمیق به سازوکار عشق ارائه می دهد؛ نگاهی که در آن، فاصله نه مانع، بلکه شرط اثرگذاری و تداوم عشق است.
در جامعه امروزی، با فروپاشی بسیاری از این حریم ها، عشق بیش از هر زمان دیگری در معرض سطحی شدن قرار گرفته است. روابطی که بدون زمان، بدون صبر و بدون درنگ شکل می گیرند، اغلب فاقد عمق لازم برای بقا هستند. عشق در چنین بستری، به جای آنکه تجربه ای تعالی بخش باشد، به احساسی ناپایدار تبدیل می شود که با نخستین چالش ها فرو می ریزد. بررسی عشق در جامعه معاصر، ناگزیر به واکاوی همین تغییرات بنیادین است؛ تغییراتی که نشان می دهند عشق، بیش از آنکه از میان رفته باشد، دچار دگردیسی معنایی شده و در قالب هایی تازه، اما اغلب تهی تر از گذشته، بازنمایی می شود.