این مقاله در مورد معماری دیکانستراکشن و فولدینگ است و به بررسی فلسفه ساختارزدایی، نقد ساختارگرایی و تاثیر این دیدگاه ها بر معماری معاصر و نوآوری های پیتر آیزنمن می پردازد.

مقدمه:
معماری دیکانستراکشن را نمی توان صرفاً یک سبک فرمی یا گرایشی زیبایی شناسانه دانست، بلکه باید آن را برآیند تحولی عمیق در بستر اندیشه معاصر تلقی کرد؛ تحولی که ریشه در گسست از قطعیت های فلسفه مدرن و بازاندیشی در مفهوم معنا، ساختار و حقیقت دارد. درک این جریان معماری بدون بازخوانی زمینه های نظری آن ممکن نیست، زیرا بنیان های دیکانستراکشن مستقیماً از فلسفه ای اخذ شده اند که به نقد بنیادهای تثبیت شده تفکر غربی می پردازد. از همین رو، هر بحثی درباره معماری دیکانستراکشن ناگزیر با واکاوی فلسفه دیکانستراکشن و زمینه های شکل گیری آن در نیمه دوم قرن بیستم آغاز می شود.
در نیمه نخست قرن بیستم، فلسفه مدرن همچنان تحت سیطره خردباوری و اصالت وجود قرار داشت. در اندیشه ژان پل سارتر، انسان موجودی است که ماهیت خویش را از خلال انتخاب های آگاهانه شکل می دهد. این تلقی از سوژه، ادامه منطقی سنتی بود که از رنه دکارت آغاز شده و با نظام انتقادی ایمانوئل کانت تداوم یافته بود؛ سنتی که ذهن استعلایی را کانون تولید معنا و شناخت می دانست. در چنین چارچوبی، جهان پیرامون از خلال آگاهی سوژه فهم می شد و خرد انسانی معیار سنجش حقیقت تلقی می گردید.
با ورود به نیمه دوم قرن بیستم، این تصویر از انسان و جهان با چالشی جدی مواجه شد. ساختارگرایی به عنوان جریانی نوظهور، مرکزیت سوژه را زیر سوال برد و زبان را به عنوان بنیان شکل دهنده معنا معرفی کرد. نظریه های فردیناند دو سوسور در زبان شناسی و پژوهش های مردم شناختی کلود لوی استراوس نشان داد که ساختارهای فرهنگی و اسطوره ای مستقل از اراده آگاهانه افراد عمل می کنند. در این نگاه، انسان بیش از آنکه خالق ساختار باشد، درون شبکه ای از روابط زبانی و فرهنگی جای می گیرد که پیشاپیش سامان یافته اند. حتی مطالعات رشدی ژان پیاژه نیز بر وجود الگوهای ساختاری در تکوین ذهن تاکید داشت و بر این نکته صحه می گذاشت که ذهن انسانی در قالب نظام های از پیش موجود رشد می کند.
در چنین فضایی، دیکانستراکشن به عنوان نقدی بر ساختارگرایی و نیز بر کلیت تفکر مدرن ظهور کرد. بنیان گذار این نحله فکری، ژاک دریدا، با انتشار آثاری چون «گفتار و پدیدار» و «نوشتارشناسی» در سال ۱۹۶۷، بنیان های تازه ای برای مواجهه با متن و معنا طرح کرد. دریدا بر این باور بود که هرگونه جست و جو برای یافتن ساختاری ثابت، به نادیده گرفتن پویایی و سیالیت معنا می انجامد. از نظر او، متن هرگز حامل معنایی نهایی و قطعی نیست؛ معنا در فرایند خوانش و در نسبت میان نشانه ها شکل می گیرد و همواره در حال تعویق و لغزش است. رابطه میان دال و مدلول تثبیت شده نیست و هیچ تقابل دوتایی ای بر دیگری برتری ذاتی ندارد.
نقد تقابل های دوگانه همچون گفتار و نوشتار، حضور و غیاب، ذهن و عین، بخش مهمی از پروژه فکری دریدا را تشکیل می دهد. او نشان می دهد که سنت فلسفی غرب همواره یکی از دو قطب را بر دیگری ترجیح داده و سلسله مراتبی پنهان ایجاد کرده است. دیکانستراکشن این سلسله مراتب را می شکافد و امکان خوانش های متکثر را آشکار می سازد. در چنین رویکردی، معنا نه در نیت مولف، بلکه در شبکه ای از تفاوت ها و ارجاعات شکل می گیرد و هر خوانش می تواند تفسیری متفاوت پدید آورد.
ورود این مباحث به حوزه معماری در دهه ۱۹۸۰، افق تازه ای در نظریه و عمل معماری گشود. پیتر آیزنمن از نخستین معمارانی بود که اندیشه های دریدا را به زبان فضا و کالبد ترجمه کرد. او با نقد بنیان های معماری مدرن، آن را متکی بر مفروضات علمی و فلسفی قرن نوزدهم دانست؛ مفروضاتی که با تحولات فکری و علمی معاصر همخوانی نداشتند. تحولات ناشی از نظریه نسبیت آلبرت اینشتین و اصل عدم قطعیت ورنر هایزنبرگ تصویر قطعی و مکانیکی از جهان را متزلزل کرده بود و در نتیجه، تلقی ایستا از فضا نیز نمی توانست بی تغییر باقی بماند.
در این بستر، معماری دیکانستراکشن با گسستن از هندسه های خالص، نظم های صلب و محوریت های تثبیت شده، به سوی ترکیب های گسسته، تداخل یافته و چندلایه حرکت کرد. فضا دیگر ظرفی خنثی برای عملکرد نبود، بلکه به متنی بدل شد که می توان آن را خواند، تفسیر کرد و دوباره نوشت. مفهوم «اکنونیت» که آیزنمن مطرح می کند، بر تعلق معماری به شرایط معاصر و رهایی از الگوهای قراردادی گذشته تاکید دارد؛ شرایطی که در آن معنا، فرم و ساختار در پیوندی سیال و ناپایدار تعریف می شوند.
در امتداد همین تحولات نظری، گرایش فولدینگ نیز به عنوان خوانشی دیگر از اندیشه پست مدرن در معماری مطرح شد؛ رویکردی که با الهام از فلسفه تفاوت و پیوستگی، به جای گسست های تند، بر چین خوردگی، امتداد و هم پیوندی سطوح تاکید می کند و لایه های فضا را همچون سطوحی در حال تا شدن و باز شدن بازنمایی می سازد؛ سطوحی که مرز میان درون و بیرون، بالا و پایین، سازه و پوسته را در وضعیت تعلیق قرار می دهند و خوانشی پیوسته اما ناپایدار از کالبد معماری ارائه می دهند.