
مقدمه
تاریخ معاصر و رویدادهای پیش از آن، تصویری روشن از روندی طولانی ارائه می کند که طی آن قدرت های بیرونی، ساختار سیاسی و فرهنگی جهان اسلام را هدف گرفته اند. از دوران جنگ های صلیبی تا شکل گیری نهادهای بین المللی نوین، یک پیوستار تاریخی دیده می شود که در آن سیاست های جهانی، همواره تلاش کرده اند توازن قدرت را به زیان سرزمین های اسلامی تغییر دهند. تأسیس اتحادیه ملل و سپس سازمان ملل متحد، همراه با قطعنامه هایی که در بزنگاه های حساس صادر شد، نشان داد که چگونه ساز و کارهای حقوقی و سیاسی جهانی می توانند در عمل به ابزار فشار تبدیل شوند و بسیاری از حقوق ملت های مسلمان را نادیده بگیرند. در چنین فضایی، حدیث های نبوی که وضعیت «کثرت ظاهری و ضعف درونی» را توصیف می کنند، معنا و مصداقی ملموس پیدا می کند.
نظام جهانی جدید پس از فروپاشی شوروی، تنها یک جابه جایی قدرت نبود؛ بلکه شبکه ای از سازوکارها را تثبیت کرد که بر منابع، تصمیم ها و مسیر حرکت بسیاری از جوامع تأثیر گذاشت. در کنار این ساختارها، روایت هایی شکل گرفت که جهان اسلام را منبع بحران معرفی کرد و همین روایت سازی، بهانه ای برای مداخله، تحریم و فشارهای چندلایه فراهم آورد. از یک سو، ثروت های طبیعی خیره کننده، توجه قدرت های اقتصادی را به خود جلب کرد و از سوی دیگر، شکاف های داخلی و رقابت های سیاسی، راه را برای نفوذ جریان های بیرونی هموارتر ساخت. بدین ترتیب، مجموعه ای از فشارهای سیاسی، رسانه ای و اقتصادی به تدریج فضایی ایجاد کرد که در آن امت اسلامی از جایگاه واقعی خود فاصله گرفت.
در بسیاری از مقاطع تاریخی، تقسیم بندی سرزمین های اسلامی به واحدهای کوچک و وابسته، نقش تعیین کننده ای در تضعیف قدرت جمعی داشته است. دولت های نوپا، بیش از آنکه بر پایه انسجام اجتماعی و مشروعیت درونی شکل بگیرند، حاصل توافق قدرت های خارجی بوده اند؛ بنابراین طبیعی است که در لحظه های حساس، به جای اتکا به ظرفیت های خود، چشم به بیرون داشته باشند. این وضعیت، نوعی عادت سیاسی ایجاد کرده که در آن تصمیم های کلان، متأثر از منافع غیر بومی است و سرنوشت ملت ها در چارچوب معادلاتی تعریف می شود که خارج از مرزها طراحی شده است.
عامل مهم دیگر، جنگ روایت ها و عملیات نرم فرهنگی است. هنگامی که ارزش ها، هویت و تاریخ، به تدریج در معرض تحریف و بی اعتبارسازی قرار می گیرد، اعتماد به نفس جمعی کاهش می یابد. انسان مسلمان، در چنین فضایی، نه به دلیل کمبود عدد و امکانات، بلکه به سبب لرزش درونی و از دست دادن هیبت معنوی، جایگاه خود را واگذار می کند. همین وضعیت، همان چیزی است که در توصیف «خس و خاشاک بر موج سیل» دیده می شود؛ ظاهراً فراوان، اما بی جهت و بی اثر. جریان جهانی شدن نیز این فرایند را شتاب داده است؛ مفاهیمی که در ظاهر، شعار نظم و صلح را حمل می کنند، در عمل گاهی به ابزاری برای تحمیل الگوهای فرهنگی و سیاسی بدل می شوند.
نکته قابل توجه این است که تضعیف، تنها با توپ و تانک رخ نمی دهد. شبکه های مالی، رسانه ای، تحریم ها، قراردادهای نابرابر و حتی تولید گفتمان های جدید، همگی بخشی از سازوکاری هستند که به تدریج ستون های استقلال را سست می کنند. در نتیجه، امت اسلامی با وجود جمعیت فراوان، منابع عظیم و تاریخ تمدنی درخشان، گاه در موقعیتی قرار می گیرد که وزن واقعی خود را در معادلات جهانی احساس نمی کند. از همین جا، اهمیت شناخت دقیق عوامل بیرونی آشکار می شود؛ عواملی که از بیرون اعمال می شوند اما پیامدهای آنها در عمق جامعه ریشه می دواند و ساختار قدرت را دگرگون می کند.
در کنار همه این ها، باید به این واقعیت نیز توجه داشت که راز قدرت امت اسلامی، تنها در ساز و برگ های نظامی یا ابزارهای مادی خلاصه نمی شود. آنچه در روایات و واقعیت تاریخی برجسته است، پیوند میان باور، هویت و اصول ثابت است. وقتی این پیوند تضعیف شود، حتی پرجمعیت ترین جوامع نیز به توده ای پراکنده تبدیل می شوند. بنابراین، بررسی عوامل بیرونی تضعیف مسلمانان، صرفاً بازخوانی رخدادهای سیاسی نیست؛ بلکه ریشه یابی روندی است که در آن نفوذ بیرونی، روایت سازی هدفمند و ساختارهای پیچیده جهانی، در کنار هم، تصویری تازه از قدرت و ضعف می سازند و سرنوشت ملت ها را در مسیری متفاوت قرار می دهند.